فرزندم،(فرزندانم)از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم...از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری.به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند.با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی.هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را
برچسب:
نویسنده: آرمان خلیلی
تاريخ: شنبه
15 آبان
1395 ساعت: 19:11